X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1387
تنهایی


نگاهم کن چه سنگین بر قدمهایم


ببین سنگفرش کوچه می ساید به زیر بغض کفشانم


در این شب گلوگاه پر سایه


درندشتی تهی از آدم و خانه


مه آلوده


و وارفته به دالون تنهایی


نه مهتابی


نه شبتابی


صدای شب جیغ تن فرسا


و پروای سیاهیهای در پیشم


من اینجا خسته از رفتن


و در پس خس خس اشباح سرگردان


سرم سنگین از خواب ناکرده


گلویم خشک


و دستانم را ندانم بر کدامین شانه بگذارم


نه اینجا رفتنم جایز به این ره توی نا رفته


نه ماندن در میان اینهمه تشویش نادیده


نمی دانم که فریادم کدامین دوست می فهمد


در این تنهایی و راهی چنین  تاریک نمی خواهی مرا دیدن؟


نمی گیری سراغ من؟


که دستانم نه از ظلمت٬


که سستست از نادیدن گرمای دستانت...